تبليغاتX
تاملات و سخن‌ها

تاملات و سخن‌ها
(لطفا برای مشاهده‌ی درست مطالب وبلاگ از مرورگر موزیلا فایرفاکس استفاده کنید) 
قالب وبلاگ
چت باکس


سخنرانی آقای احمدی‌نژاد در تاجیکستان آن‌قدر فرازهای عجیب داشت که برخی چون آیت‌الله مکارم و رسول جعفریان را به واکنش واداشت. حقیقت این است که بسیاری در ایران امروز خواسته و ناخواسته از بیان آن‌چه به آن می‌اندیشند، پرهیز دارند. شگفتی من با خواندن این سخنرانی در فضای مجازی، با تیغ در گلو و خار در دست، تبدیل به سکوتی شد که نه تاب فرو خوردن داشت و نه توان برآمدن. تنها با خواندن اظهار نظر این دو شخصیت بود که جسارت اظهار قلم را تحت قبای ایشان یافتم که سخن و گفتارشان در این تنگنای سخن، مفرح ذات بود و ممد حیات!
آقای احمدی‌نژاد که به لطف اعتماد به نفس فوق‌العاده‌ای که غبطه‌اش را می‌خورم، بحمدالله در تمامی زمینه‌ها صاحب‌نظر هستند، در این سخنرانی از جمله گفته‌اند: « فردوسی مکتب پیامبر گرامی اسلام را نجات داده و بار حقیقی این مکتب را از دوش نااهلان برداشته و بر دوش ملت ایران گذاشت و این ملت نیز الحق به خوبی از عهده ایفای این مسئولیت برآمد».
نگاه کوتاهی به شاهنامه که تنها اثر بازمانده از حکیم طوس است، کافی است تا بی پایه‌گی این سخن آشکار شود. مقدمه‌ی شاهنامه در آفرینش عالم و آدم و ستایش پیامبر وچگونگی فراهم آوردن کتاب و.. ستایش سلطان محمود است. سپس شکوه حماسه‌سرایی فردوسی با داستان کیومرث آغاز شده و تا روزگار یزدگرد ادامه می‌یابد.
اینکه افسانه‌پردازی آن استاد سخن با رمز‌نگاری خاصی نوشته شده تا بتوان از آن داستان نجات مکتب پیامبر را دریافت، در دانش ما نمی‌گنجد. بزرگترین ادعای فردوسی در شاهنامه به باور خود، زنده‌کردن عجم بدین پارسی بود و جز این ادعایی نداشت. در تاریخ ادبیات فارسی نیز کسی تا به حال از وی به عنوان یک فقیه یا یک مبارز سیاسی دینی ضد نظام مستقر خلافتی آن روز، یاد ننموده است. ظاهرا دوشنبه پایتخت تاجیکستان میعادگاه تولد فردوسی فقیه از حلاوت سخن احمدی‌نژاد اسلام‌شناس بود. حال بماند که آن نااهلان کیانند و فردوسی که تردید در مورد مذهبش همان‌قدر موجود است که نتوان با قطعیت وی را شیعه یا اسماعیلی یا اهل سنت دانست، چگونه با این ابهامات آن را از دوش آنان برداشته و بر قامت رعنای ایرانیانی گذاشته که آن زمان اکثرا بر مذهب اهل سنت و جماعت بوده‌اند و خراسان و مدارس نیشابور و بخارا و مرو از مراکز علمی آنان بوده، ضمن اینکه سلطان روزگارش یک ضد شیعه‌ی ششدانگ بوده که در کشتار شیعیان درنگ نمی‌کرده.
این ادعا مانند آن است که امروز بگوییم سهراب سپهری یا قیصر امین‌پور تشیع را از دست نااهلان نجات داده‌اند. چه زیباست که هر کس حد تخصص خود بداند و در آن‌جا که سخن خواص است، حرف عوام نزند وچه زیبا آن رند عالم‌سوز قرن‌ها پیش گفته:

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

واژگان کلیدی: فردوسی، احمدی‌نژاد، اسلام، نجات، نااهلان، ایران


[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 3:21 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]
پرده‌ی اول:

از انبوهی گرد و خاک، چشم، چشم را نمی‌دید. مرد میان‌سال به ماسک حتی فکر نمی‌کرد. کارتونی را واژگونه کرده و چند پاکت سیگار روی آن چیده بود و وانی مستعمل مربوط به پیش از جنگ و چند آب‌معدنی و نوشابه و ماء‌الشعیر لای یخ‌هایی که به غایت رنگ خاک گرفته بودند. اتوموبیلی گه‌گاه توقف می‌کرد و دستی به بیرون دراز می‌شد و سیگاری چند در کفش نهاده می‌شد و مشتی اسکناس مچاله رد و بدل می‌شد. اتوموبیل به سرعت دور می‌شد و خاکی اضافی به حلق مرد روانه می‌کرد. دور تا دور او از شدت باد از کیسه‌های نایلونی مستعمل و بطری‌های آب‌معدنی و نوشابه‌ی خالی آکنده بود. به ساعتش نگاه می‌کرد و به نقطه‌ای که باید پسرش پس از بازگشت از مدرسه از آن‌سو می‌آمد و شیفت را تحویل می‌گرفت. راهی خانه که شد، نایلونی از نان‌هایی را که پسرش در بازگشت تهیه نموده بود، در بند انگشتش آویزان کرد و در حالی که پیکر تکیده‌اش را در مقابل وزش باد با گام‌های سنگین، روی زمین نگه می‌داشت، به سفره‌ی پر برکت نان و چای ناهار می‌اندیشید. خانه گرم بود. کولر گازی کهنه که سیمی مخصوص از تیر برق برایش کشیده شده بود، ظهرها نا نداشت و هر چه از دلش می‌تراوید، با هجوم باد گرم از درز پنجره‌هایی که با مقوا پوشیده شده بود، محو می‌شد. زن با دیدن شوهر، سینه‌اش را از دهان کودک جدا کرد و نایلون نان را از مرد گرفت. کودک گریه کرد. دو دختر دیگر روی زمین درست در برابر کولر خوابیده بودند و مگس‌ها دور تا دور لب‌ها و بینی آن‌ها سور گرفته بودند... سامی، سیگاری آتش زد. نگاهش را از زنش می‌گرفت. شاید از خجالت. شاید از درماندگی. پول یارانه‌ها هم صرف درمان و دکتر بچه‌ها شده بود و خرید نوشابه و آب‌معدنی و سیگار... تکه نانی را درون لیوان چای فرو برد، خیس که خورد، بیرون آورد و به زور بلعید. کمی باید می‌خوابید تا شیفت را از فرزند گرسنه‌اش تحویل بگیرد تا شب. سرش را که گذاشت، برق رفت. بچه‌ها از تف گرما و شدت گشنگی بیدار شدند. سامی نسشت و زانوهایش را در بغل گرفت و گوشه‌ی سبیل‌های خاک گرفته‌اش را جوید.

-----------------

پرده‌ی دوم:

شق‌القمر سوال از رئیس‌جمهور در مجلس کلید خورده بود. علی مطهری سوالاتش را با شتاب می‌خواند. از عدم اختصاص تسهیلات به مترو می‌گفت. از عدم تخصیص برخی درآمدهای یارانه‌ای به بخش تولید، از مقاومت یازده روزه در برابر حکم رهبر، از تنزل جایگاه مجلس در سخنان رئیس‌جمهور، از چگونگی خرج بودجه‌ی فرهنگی، مهم‌تر از همه از وضع حجاب و گیس و طره‌ی دختران و پسران که ستون دین را به لرزه در آورده،از عزل متکی و وهن نظام، از ترویج مکتب ایرانی و از وزارت ورزش و...

و نوبت به محمود که رسید، سرتاسر به شوخی گذشت و خنده و مطایبه. از بی‌معرفتی و نامردی می‌گفت اگر به او نمره بیست ندهند. گفت از وصله‌هایی که به دولت نمی‌چسبد، از دختران بد حجابی که برای راهپیمایی‌هایی ملی آنها را در سیما به تصویر می‌کشیدند ولی پس از آن به آنها گیر سه‌پیچ می‌دادند، از روزهای شاد آخر سال و چهارشنبه‌سوری، از کمپوت خریدن و از زدن شاسی برای دریافت مدرک دانشگاهی برای طراح سوالاتی که چندان هم سخت نبودند و...

همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.. نماینده‌ای در مجلس دل شکسته ای را نقاشی می‌کرد و دیگری به ساعتش نگاه می‌کرد. دیر شده بود. و کسی دیگر به شتاب برای عرض تبریک چنین فتحی به سوی رئیس جمهور می‌رفت. چند نماینده هم داشتند عرق سرد پیشانی خود را پاک می‌کردند...

ــــــــــــــــــــ

پرده‌ی سوم: خبر اول ساعت 14 از تلویزیون در حال پخش بود. سامی هیچ چیز از آن نمی‌دانست. بچه‌ها از سر و کولش می‌پریدند. زن با حیایی شرقی، پیش آمد و به آهستگی درخواستی از وی کرد. پول آزمایش نداشت. چند روزی بود که زن، تهوع داشت. مرد نگاهی به زن کرد که حاصلش بدون رد و بدل کردن کلامی میان آن‌دو،« خدا کریم است» بود. علی مطهری پایین آمد و محمود پشت تریبون قرار گرفت. سامی تلویزیون را خاموش کرد و از خانه بیرون زد. غبار بیشتر شده بود و دید کمتر...

دوستان و خوانندگان گرامی وبلاگ:

به دلیل اشتباهات مکرر در سیستم آمارگیر سابق، سیستم جدیدی با تکیه بر شمار بازدیدهای پیشین و از سایت معتبر دیگری، جانشین سیستم آمارگیر پیشین گشته است.

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 22:44 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]

متن مقاله‌ای که در کارگاه دبیران تاریخ توسط این‌جانب قرائت شد و به درخواست یکی از دوستان، اینک بر روی وبلاگ قرار می‌گیرد.

بهار عربی یا بیداری اسلامی

به درستی نمی‌توان آن‌چه را که با خودسوزی آلبوعزیزی، جوان بیکار تونسی در نوامبر 2010 روی داد و سپس چون شرری، آتش به جان رژیم‌های استبدادی مشرق و خاورمیانه‌ی عربی افکند، واکنشی هیجانی و عاطفی نامید. اگر چه شرق به واکنش‌های احساسی و عاطفی مشهور است و چندان به این صفت می‌بالد که گاه هزینه‌های آن را نیز به هیچ می‌انگارد، اما به یک معنا می‌توان رخدادهای اخیر را آمیزه‌ای از خشم فروخفته دهه‌های متمادی در کنار واکنش‌های هیجانی خاص جهان عرب با عقلانیتی که از جایی به جای دیگر در فراز و فرود بود، به‌شمار آورد.

سخن اساسی این گفتار پاسخ به این پرسش است که آیا آن‌چه را تاکنون روی داده می توان بهار عربی دانست یا آن‌که بیداری اسلامی نامیدش؟ پاسخ متفاوت و بینابینی این نوشتار این است که آن‌چه روی می‌دهد، بهار عربی بود که به رویارویی عربی و اسلامی انجامیده،  اما اگر به بلوک‌بندی اسلامی در سال‌های آینده منتهی شود، می توان آن را بیداری اسلامی نهاد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

متن مقاله

در جهان عرب مفهوم بیداری اسلامی (آن‌گونه که علی نوح روشنفکر عرب معتقد است و در مقاله‌ای که در سال  1993 در نشریه المستقبل العربی نگاشته، عنوان نموده)، به روزگار سیدجمال و شیخ محمد عبده، برمی‌گردد. بحث پيرامون مقوله‌ي بيداري اسلامي، پژهشگر را به بازگشت به عصر نهضت عرب (قرن نوزدهم)، مي‌كشاند. در آن زمان جنبش‌هاي ديني بخش مهمي از فعاليت و تحرك زندگي اجتماعي و سياسي جامعه‌ي عرب رادربر مي‌گرفت؛ آنچه در اين جنبش‌ها قابل توجه است، دعوت آنها به نوگرايي و باور به اين مسأله است كه انديشه‌ي اسلامي در عصر انحطاط به خرافات و ناخالصي‌هاي بسيار آميخته شد و جنبش حقيقي در دين و انديشه‌ي ديني تنها با رها كردن انديشه‌ي اسلامي از اين ناخالصي‌ها صورت خواهد گرفت. شايد بتوان مواضع شيخ محمد عبده (وفات 1905) را داراي بيشترين تأكيد بر ضرورت نوسازي ديني و خالي نمودن دين از رسوبات و ناخالصي‌هاي به‌وجود آمده در دوره‌ي انحطاط دانست. اين دعوت تا روزگار ما نيز ادامه يافت و امروزه مي‌توان آن را در گفتمان محمد عماره در ضرورت بازگشت به اسلام نخستين يعني دوره‌ي پيامبر(ص) و صحابه مشاهده نمود.

 علی نوع معتقد است که شاید درك ما از بيداري، تصوري معكوس بوده و رواج اعتقادات مذهبي به بيداري اسلامي تفسير شده باشد. او سپس می‌گوید که آیا انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 را می‌توان سرآغاز این بیداری نامید؟

او در مقاله‌ی مهم خود سرانجام به این نتیجه می‌رسد « كه در وضعيت كنوني عرب، آنچه هست موج دينگرايي است نه بيداري». البته به‌یاد داشته باشم که از نوشتن این مقاله نوزده سال می‌گذرد و تلقی او از بیداری اسلامی، بیداری تمدنی و علمی همپای کشورهای غربی است و تمایلی به اطلاق آن به تلاش برای در اختیار گرفتن قدرت ندارد.

برای نگاه به آن‌چه در جهان عرب می‌گذرد، روشنفکران و سیاستمداران ایرانی ما همیشه باید  به دو نکته‌ی مهم توجه کنند:

نخست: جهان عرب اصطلاح درستی برای بیان یک گروه جغرافیایی هم‌زبان و هم‌کیش نیست. در این جهان از کرانه‌های دریای عمان تا کناره‌های اقیانوس اطلس با بیست و دو کشور، مردمانی با نگرش‌های متفاوت، دین، مذهب، حکومت، عرف و فرهنگ و موازین گوناگون زندگی می‌کنند و اگر چه مصر در آغاز خیزش تمدنی جهان عرب، نماینده‌ی این توده‌ی بشری محسوب می‌شد، اما اینک با گسترش آگاهی تمدنی، رشد طبقه‌ی متوسط و ارتباط با جهان، نمی‌توان نماینده‌ی خاصی برای آن در نظر گرفت. روزگاری در جهان عرب مثال معتبری دهان به دهان می‌شد که: قاهره می‌نویسد، بیروت چاپ می‌کند و بغداد می‌خواند. اما امروز نه نوشتن در انحصار مصریان است و نه خواندن را عراقیان در اختیار دارند، گرچه بیروت هم‌چنان به مانند الماسی بر تارک صنعت چاپ می درخشد. امروز وزنه‌ها و بازیگران نوینی با به عرصه‌ی مدعیان گذاشته‌اتند. در میان فترت تمدنی عراق و انزوای کویت که هنوز در فوبیای اشغال توسط عراق به سر می‌برد و زمانی تنها دموکراسی قابل اعتنای منطقه‌ی عربی آن‌سوی خلیج فارس به‌شمار می‌آمد و تکاپوی فرهنگی ویژه‌ای داشت و عقب‌نشینی بحرین، غول‌های جدیدی به مدد دلارهای نفتی سر برآورده‌اند که همگی دست‌پروردگان نسل پیشین معلمان مغرب بزرگ عربی بودند. عربستان سعودی، و قطر از جهات متعددی اینک به عنصری تاثیرگذار بر سیاست‌ کشورهای دیگر تبدیل شده‌اند و امارات متحده‌ی عربی نبض اقتصادی خاورمیانه را در اختیار دارد. آن‌سوتر در شام و اردن و لبنان و فلسطین، بازیگرانی کهن وجود دارند که در برابر این مدعیان نوکیسه، حاضر به واگذاری نقش‌های خود نیستند، در حالی که واقعیت جز این است. در مغرب عربی نیز فرهنگ از گونه‌ای دیگر است و میان بدویت متعصب در لیبی والجزایر تا سکولاریزم افراطی در تونس و مراکش در دل یک فرهنگ صوفیانه در فراز و فرود است. شهروندان تمامی این کشورها خود را متعلق به یک امت می‌دانند و تمامی پهنه‌ی جهان عرب را الوطن العربی می‌نامند، اما حقیقت این است که این کشورها به سان فرزندانی می‌مانند که از مادرانی متعدد زاده شده و در دامان‌هایی متفاوت پرورده شده‌اند. ما ایرانیان هر چند در اندیشه‌ میان کشورهای مختلف عربی تمایزی قائل می‌شویم و مثلا عرب‌های خلیج‌فارس و عراق را عرب‌تر از بقیه تلقی می‌کنیم، اما غالبا گمان بر این است که فرهنگ حاکم بر جهان عرب یک‌دست وهمگون است و نسخه‌ای واحد از رابطه با یک کشور را برای بقیه‌ی کشورهای عربی تجویز می‌کنیم.

دوم: در کشورهای عربی بر خلاف کشوری مانند ایران، هیچگاه گسستی میان هویت ملی و دینی وجود نداشته است. گرچه در مورد لبنان ملاحظاتی وجود دارد چون این کشور دارای جمعیت فراوانی از مسیحیان عرب است، اما در سایر مناطق جهان عرب و فارغ از وجود اقلیت‌های دینی، هویت دینی بخشی از هویت ملی است و بحث‌های مانند آن‌چه در ایران در مورد اولویت داشتن هویت ایرانی بر هویت اسلامی و بالعکس وجود داشته، هیچ‌گاه در جهان عرب مطرح نشده است. به عبارت دیگر در این کشورها عربیت با اسلامیت پیوندی ناگسستنی دارد و گرچه تلاش‌هایی از سوی روشنفکران لائیک مسیحی عرب چون میشل عفلق موسس حزب بعث برای فراخواندن تمامی عرب‌ها زیر لوای قومیت عرب بعمل آمد یا برخی ناسیونالیست‌های مسلمان عرب، راه ناسیونالیزم را برای اداره‌ی حکومت برگزیدند- مانند عبدالناصر و قذافی و اسد و صدام حسین- اما جایگاه اسلام از جایگاه یک دین رسمی هیچگاه تنزل نیافت و برخی از اینان مانند عبدالناصر و اسد، مسلمان‌هایی ارتدوکس به‌شمار می‌آیند. شعائر دینی اسلامی در همه حال برگزار می‌شد و تنها در برابر گروه‌های رادیکال مسلمان، واکنش‌ها بسی سرکوبگرانه بود. در جریان رویدادهای اخیر سیمای جمهوری اسلامی و برخی سیاستمداران ما با مشاهده‌ی نمازجمعه در مصر و یمن و دیگر کشورهای درگیر جنبش، آن را نشانه‌ای از اسلامی‌بودن جنبش القا می‌کردند در حالی که نماز جمعه در کشورهای عربی سنی‌مذهب، یکی از شعائر اجتماعی است که افراد مذهبی خود را مقید به حضور در آن می‌کنند. شعارهای الله‌اکبری هم که مردم سر می‌دهند، نیز کلامی متعارف و سنتی است که فرد عرب در واکنش‌های هیجانی خود سر می‌دهد. این هیجان ممکن است از احساس ناب خشوع ناشی از تلاوت قرآن توسط منشاوی باشد یا برآمده از نشئه‌ی نوای ام‌کلثوم خواننده‌ی افسانه‌ای جهان عرب یا بیان‌گر شادمانی ناشی از به ثمر رسیدن گل در یک مسابقه‌ی فوتبال. برای ما ایرانیان درک این هنجارهای اجتماعی ضروری است.

پس از این ما به بررسی یک یک کشورهایی که در معرض جنبش اخیر قرار گرفته‌اند، می‌پردازیم و از این بررسی موردی به یک جمع‌بندی کلی می‌رسیم:

1- تونس: آن روز که ماموران سد معبر، گاری سبزی فروش فقیری چون آلبوعزیزی را جمع‌اوری کردند، نمی‌دانستند که بساط یک جنبش پرشور را پهن کرده‌اند. تونس کشوری در مغرب بزرگ عربی با مردمانی مسالمت‌جو و نزدیک به گرایش‌های صوفیانه، سال‌ها پیش بر اثر مبارزات ضد استعماری حبیب بورقیبه، از چنگ فرانسه رهایی یافته بود، اما شگفتا که این مبارز بزرگ راه آزادی که برای رهایی کشورش زندان‌ها به جان خریده بود و دردها کشیده بود، خود، پس از رهایی اندک اندک راه خودکامگی در پیش گرفته و زندان‌ها آباد کرد و دهان‌ها بست و قلم‌ها شکست تا در حالی که غبار روزگار بر سرش نشست وسایه‌ی کمرنگ پیکر نحیف خود را بر سیاست کشور، بزور برق و جلا می‌داد توسط نخست‌وزیرش زین العابدین بن‌علی پس از 31 سال استبداد مطلق در 1987 کنار گذاشته شد. تونس، مبدا کامل یک سکولاریسم سبک غربی را به نمایش گذاشت. تعطیلی جمعه را لغو و بسیاری از آیین‌های مذهبی را محدود کرد و به منع حجاب رسمیت بخشید. با این حال و با وجود ادله‌ی فراوان می‌توان خیزش تونس را ضد استبدادی و واکنش‌های نوین مانند اقبال عمومی به مساجد را بازتابی از سیاست‌های منع و تعقیب نمازگزاران در نظام سابق قلمداد نمود. البته بسیار روشن است که در جنبش تونس هیچ شعار ضد استعماری علیه غربیان سر داده نشد و آنان هیچگاه هدف اصلی تظاهرات نبودند. نکته‌ی مهم‌تر این‌که تحول ناگهانی تونس علاوه بر آن‌که فاقد رهبری سیاسی مشخصی بود، در غیاب جریان اسلامی و احزاب مذهبی صورت گرفت و پس از پیروزی انقلاب که راشد الغنوشی رهبر اسلامگرایان از تبعید فرانسه بازگشت، نیز تمایلی به تاسیس یک حکومت دینی از خود نشان نداد و در اظهاراتش هیچ‌گونه ستیز آشکاری با غرب ملاحظه نشد.

2- مصر: مصر از جهاتی با تمدن کهن خود با بسیاری از کشورهای دیگر عربی متفاوت است. مصر هم‌چون تونس دستخوش غارت و چپاول استعمارگران متعددی شده است اما هیچگاه با وجود قدمت تاریخی یک تمدن مهاجم به‌سان یونان و روم و ایران کهن نبوده است و از این نظر شبیه تمدن‌هایی چون هند و چین است. این کشور اما در داخل در دوره‌های مختلف در چنبره‌ی استبدادهای مختلف فرعونی و اموی و فاطمی و عثمانی و ناصری و ساداتی و مبارکی، گرفتار بوده است. با این حال در اکثر این دوران به ویژه در دوران معاصر از روزگار خدیوان تا مبارک به استثنای روزگار سادات، همیشه به مدد پیشینه‌ی تمدنی خود از حاشیه‌ای از آزادی برخوردا بوده که در دوره‌ی پادشاهی شاید از دوره‌ی جمهوری، نمود بیشتری داشته باشد. با این حال سرنوشت انقلاب افسران در سال 1952 که نوید آزادی و رهایی از چنگال استبداد و استعمار می‌داد، به دیکتاتوری سادات و مبارک منتهی شد که علاوه بر استبداد در آغوش کمک‌های اقتصادی امریکا غلتید و وابستگی سیاسی به غرب را در جهان عرب نمایندگی می‌کرد. در حقیقت پیگیران تحولات مصر از چند سال پیش و با توجه با تغییر سیاست امریکا در عدم پشتیبانی از متحدان سنتی، تحرکات گروه‌های مخالف را به جنبشی به نام« کفایه» یعنی« بس» رصد نموده‌اند که بارزترین رهبر آن ایمن نور از روشنفکران سکولاری است که در انتخابات 2010 در نبردی نابرابر با مبارک، شکست خورد و دعوی تقلب در انتخابات سر داد. در شبی که بن‌علی از تونس گریخت و نظام سرنگون شد، او با تنی چند از اعضای گروهش به محل سفارت تونس در قاهره رفته و این رویداد را به ملت تونس تبریک گفتند. اخگری که در تونس از تن البوعزیزی، به جان بن‌علی افتاده بود، چند روز بعد با شلیک نابخردانه به سوی تظاهرکنندگان قاهره، شعله‌ای دیگر کشید و مدتی کوتاه و درست در سالروز انقلاب اسلامی در ایران، به حیات جمهوری مادام‌العمر مبارک پایان داد و آخرین میراث انقلاب ناصر این‌چنین به باد فنا رفت. آن‌چه جالب توجه است این‌که مصریان انقلاب خود را انقلاب فیسبوک و جوانان می‌نامیدند. در این انقلاب در آغاز هیچ نشانی از حضور نیروهای اسلامگرای سنتی چون اخوان المسلمین مشاهده نشده است. در میانه‌ی راه به انقلاب پیوستند و بعد از آن تلاش خود را برای راه یابی به نهادهای قدرت آغاز کرده‌اند. در این میان آن‌چه به طنز بیشتر شبیه است حضور گروه اسلامگرای سلفی است. اینان بنابه اعتقادات مدهبی خود که خروج را بر حاکم و حتی حاکم فاسد، روا نمیدارد، و به رغم دعوت دیگر گروه‌ها از آن‌ها، عملا تا روز پیروزی انقلاب در هیچ یک از تظاهرات و درگیری‌های ضد دولتی شرکت ننمودند اما پس از پیروزی انقلاب به فعالیت سیاسی و شرکت در انتخابات مبادرت ورزیدند دیگر گروه‌های افراطی بنیادگرا همچون الجهاد و التکفیر و الهجره نیز نه در انقلاب حضور داشتند و نه از پایگاه توده‌ای خاصی در میان مصریان برخوردارند که این البته ناشی از رویکرد افراطی و مسلحانه تروریستی آن ها در دهه‌ی هشتاد میلادی دارد که وضعیتی شبیه به گروهگ مجاهدین خلق را در ایران برای آنان رقم زده است.

باز آن‌چه در مصر مشاهده می‌شود در دو محور کلی قابل بررسی است:

1- رهبران و دست‌اندرکاران انقلاب، اگر لائیک هم نباشند دعوی حکومت دینی ندارند و حتی گروه‌هایی از اسلامگرایان خود را به پیروی از مدل‌های ترکیه و مالزی نزدیک‌تر می‌بینند تا مدل ایران.

2- گرچه روحیه‌ی ضد استعماری مردم مصر نیرومندتر از کشوهای دیگر مغرب عربی است، اما متصدیان انقلاب تاکنون ادعایی در مبارزه با غرب نداشته‌اند و تلاش‌های آنان برای سامان‌بخشی به اوضاع داخلی، این جنبه را تحت‌الشعاع قرار داده، گرچه نشانه‌های مثبتی از ظهور گرایش استقلال سیاسی از دستورات امریکا نیز به چشم می‌خورد. مجله‌ی معروف و کهن روزالیوسف چاپ قاهره در شماره‌ی 16 فوریه اخیر خود به گزارشی نیمه ماهانه‌ی سازمان اطلاعات مرکزی امریکا اشاره می‌کند که در آن آمده است که شورای نظامی مصر، اخوان المسلمین، سلفی‌ها وسازمان‌ها و گروه‌های جامعه‌ی مدنی مصر، عرف سیاسی مصر را در اطاعت کورکورانه از سیاست امریکا شکسته‌اند. این گزارش می‌افزاید که تغییر سیاست امریکا در اختصاص کمک‌های مالی سنتی خود به مصر که سالانه بالغ بر 5/1 میلیارد دلار است، باعث خواهد شد که این کشور در ازای تغییر سیاست‌ها و رویکردهای منطقه‌ای خود 100 میلیارد دلار اضافه هزینه کند و توصیه می‌کند که بهتر آن است که امریکا به این کمک ها ادامه دهد.

3- لیبی: مرده ریگ سرهنگ قذافی اینک به دست مجلس انتقالی لیبی افتاده است. مصطفی عبدالجلیل در نخستین سخنرانی عمومی خود پس از سقوط طرابلس به جای سخن از آزادی و رهایی کشور، بر روا شدن تعدد زوجات در نظام آینده‌ی لیبی تاکید نمود. در حقیقت آن‌چه در لیبی روی داد، از چند جهت قابل ارزیابی است:

الف: لیبی بر خلاف دیگر کشورهای شمال افریقا، ساختاری بشدت بدوی دارد. از ثروت نفتی هنگفت و جمعیت کمی به نسبت مساحت پنهاور برخوردار است.

ب: بر خلاف تبلیغات قذافی مبنی بر وجود نیروهای القاعده در میان انقلابیون، هیچ نشانه‌ی بارزی از وجود این گروه در رویدادهای آغازین دیده نمی‌شود. قذافی با داشتن فلسفه‌ی خاص سیاسی هیچ‌گاه به‌طور آشکار به مبارزه با اعتقادات اسلامی برنخاست و حتی به تقویت آن بخش از این اعتقادات برخاست که به سود نظام وی بودند.

ج: جنگ میان هواداران و مخالفان قذافی به زودی به نبرد میان قبایل مختلف آن کشور منجر شد. هیچ انگیزه‌ی دینی قابل ملاحظه‌ای جز آن‌چه در مقدمه آمد و برآمده از عرف دینی و اجتماعی جامعه بود، در جریان رویدادهای لیبی قابل ملاحظه نیست.

د: چگونه انقلابیون لیبی را می‌توان ضد استعمار و غرب دانست در حالی که برای سرنگونی سرهنگ قذافی از پشتیبانی هوایی ناتو برخوردار بودند؟

هـ : بیشتر رهبران انقلاب را کسانی تشکیل می‌دهند که در گذشته‌ای نه چندان دور از ارکان نظام سرهنگ قذافی به شمار می‌رفتند و با شم سیاسی خود تغییر جهت باد را تشخیص داده و در لحظه‌ی مناسب به اردوی مخالفان پیوسته‌اند.

یمن: توسعه نیافته‌ترین کشور در میان کشورهای عرب، چون لیبی از ساختاری به غایت قبیله‌ای برخوردار است. کشمکش میان هواداران نه چندان کم علی عبدا.. صالح با مخالفان و مثلا خاندان پر نفوذ الأحمر، نیز آمیزه‌ای از مبارزه‌ی ضد استبدادی چون مصر و لیبی و تونس بود و پایان بخشیدن به عمر حاکمیت قبیله‌ای خاص. همسایگی با عربستان سعودی و وجود درگیری‌های داخلی چند ساله با شیعیان صعده و حضور بعدی نیروهای القاعده در مناطق کوهستانی و سخت‌گذر، حسیاسیت‌های فراوانی را بر می‌انگیخت. آن‌چه در یمن قابل توجه است در محورهای زیر قابل پیگیری است:

الف: عربستان سعودی به دلیل مجاورت با یمن، از گسترش بی‌قاعده‌ی نارضایتی ممانعت می‌کند و به اداره‌ی بحران می‌پردازد. هر گونه ناامنی در یمن به ناامنی در مناطقی مرکزی و کمتر برخوردار عربستان که وهابی و سلفی‌خیز است، منجر می‌شود.

ب: سکوت نه چندان مشهود غرب در برابر رویدادهای یمن، ناشی از در اختیار نداشتن آلترناتیو مناسب برای صالح بود. با وجود کشتارهای فراوان هیچ‌گاه غربیان به تقبیح شدید کشتارها همانند آن‌چه در مورد سوریه مصداق دارد، نپرداخته‌اند. ضمن آن‌که به دلیل حساسیت منطقه هیچگاه سخن از مداخله‌ی نظامی به میان نیامد.

ج: به رغم تصور موجود درباره‌ی مردم یمن و عقب‌ماندگی این کشور، مخالفان شعور سیاسی بسیار بالایی را به نمایش گذاشتند. آنان در برابر کشتارهای صالح، هیچگاه بر گزینه‌ی نبرد مسلحانه تاکید نکرده و در همه حال از مبارزه‌ی سیاسی مسالمت‌آمیز دفاع می‌کردند.

د: مانند رویدادهای پیشین، در این کشور نه ادعای حکومت اسلامی بر سر زبان‌ها بود و نه گروه‌های اسلامگرای مهمی در صحنه حضور داشتند و نه شعارهای بیگانه‌ و غرب ستیز سر داده شد.

بحرین: مظلومیت حرکت مردم بحرین برگرفته از مظلومیت تاریخی تشیع است. با وجود اکثریت شیعه در آن کشور و هم‌جواری با مناطق شیعه نشین عربستان چون القطیف و الأحساء و به‌گونه‌ای عام منطقة الشرقیة که تقریبا تمامی نفت و گاز عربستان را در دل خود جای داده، امکان به نتیجه رسیدن این انقلاب بسیار کم است. عربستان سعودی هیچگاه اجازه تشکیل یک کشور با اکثریت شیعه را در همسایگی خود نخواهد داد. شاید به نوعی بتوان رویدادهای این کشور را به کشاکش منطقه‌ای و رقابت سیاسی میان ایران و عربستان پیوند داد. رنگ و بوی شیعه این خیزش از شعارها و رهبران آن کاملا هویداست. قابل درک نیست که در حالی که ما مدعی هستیم که تمامی رویدادهای اخیر جهان عرب رنگ و بوی دینی دارند، خیزش به حق مردم بحرین را حرکتی تنها برای احقاق حقوق ملی و شهروندی به دور از شائبه‌های مذهبی عنوان نماییم. این البته از مظلومیت این مردم و اهمیت تلاش آنان برای احقاق حقوق خود نمی‌کاهد. گر چه بحرین کشوری بسیار کوچک است و در صورت پیروزی توانایی هزینه‌کرد از شعارهای ضد امریکایی را نخواهد داشت، اما ماهیت شیعی آن از پتانسیل بسیار زیادی برای ضدیت با غرب برخوردار است.

سوریه: نقطه‌ی تلاقی تمامی رویارویی‌های سیاسی چند سال اخیر، پیش از این لبنان بود. ولید جنبلاط زمانی در جنگ سی وسه روزه گفته بود نباید اجازه دهیم که لبنان چون گذشته به صحنه جنگ بالوکاله‌ی کشورهای دیگر تبدیل شود که البته مقصود او در آن سخن، ایران و اسرائیل بود.

اینک اما برخوردهای سوریه که متاسفانه ناشی از تعلل طولانی نظام بعث در ایجاد اصلاحات سیاسی و فاصله گیری با نظامی تمامیت‌خواه است، به صحنه‌ی مقابله‌ و نقطه‌ی تلاقی سیاست‌های منطقه‌ای و جهانی بدل گشته است. هر کشوری بنابر مصالح خود در این کشور حضور دارد. نیروهای مخالف یکدست نیستند و گاه با رویکردهای یکدیگر تعارضی ماهوی دارند. مثلا شخصیتی مانند برهان غلیون رهبر شورای مخالفان روشنفکری شناخته شده و یک سکولار ششدانگ مادرزاد است، در حالی که از سوی دیگر شخصیتی چون شیخ عرعور سلفی وهابی بیست و چهار عیار با تمایلات مهلک ضد شیعی، در تدارک سرنگونی خاندان اسد هستند. این تیپولوژی مخالفان است. این مخالفان با وجود وحدت ظاهری در سرنگونی نظام حاکم، ساختارهای متفاوت و مطالبات متعارضی دارند. گروهی به مشی استبدادی و خفقان سیاسی حاکم معترضند و گروهی دیگر به ساختار مذهبی علوی. طبق آمارهای موجود حدود ۷۴٪ جمعیت سوریه را مسلمانان سنی، ۱۳٪ علوی، شیعه دوازده‌امامی و اسماعیلی، ۱۰٪ مسیحی و ۳٪ دروزی تشکیل می‌دهند. در سه شهر که نماینده‌ی بیشترین تعداد تحصیلکردگان و طبقه‌ی متوسط هستند یعنی حلب و دمشق و لاذقیه، اعتراضاتی به نظام صورت نگرفته، ضمن اینکه اقلیت‌های دینی و مذهبی  هم از ترس حاکم شدن سلفیان، از نظام پشتیبانی می‌کنند.  اما دولت‌های درگیر هم انگیزه‌های متفاوت و مبهم و گاه شخصی دارند:

قطر: این کشور به مدد اصلاحات سیاسی متعدد، ثروت سرشار نفت و گاز، بهره‌گیری از نخبگان رسانه‌ای جهان عرب در کانال تاثیرگذار الجزیره، میزبانی مسابقات ورزشی در سطوح بالا و در غیاب بازیگران منطقه‌ای قدرتمندی چون عراق و کویت، به ایفای نقشی بیش از وزن سیاسی و جغرافیایی خود پرداخته است. این کشور در حالی از الجزیره منادی رهایی از استبداد و سلطه‌ی بیگانگان است که بزرگترین پایگاه هوایی منطقه‌ای امریکا یعنی السیلیه در این کشور قرار دارد. در حالی از مبارزات مردم فلسطین حمایت می‌کند که مراودات سیاسی و تجارب آشکاری با اسرائیل دارد. در حالی از اعتدال سخن می‌گوید که بیشترین حجم دفاع و پوشش رسانه‌ای را در سال‌های گذشته از نیروهایی افراطی چون القاعده بعمل آورده است. در حالی در برنامه‌های دینی شبکه‌ی الجزیره از وحدت مسلمانان سخن می‌گوید که در عراق به طور واضحی از میراث بعث و گروه‌های تروریستی ضد شیعه، حمایت می کند. در حالی از بهار عربی سخن می‌گوید که در برابر ستم آشکار علیه مردم بحرین سکوت کرده و مصلحت‌اندیشی در پیش گرفته است. عواقب خطیر این روش پارادوکسیکال در نهایت دامن این کشور را خواهد گرفت. قطر با رویکردهای سیاسی خود قصد دارد خود را واحه‌ای دموکرات در صحرای نظام‌های استبدادی منطقه، بنمایاند و با ژست‌های دموکراسی و ازادی بیان، علاوه بر جذب نخبگان عرب، دل غربیان را نیز به‌دست آورد.

عربستان سعودی: با سقوط حسنی مبارک، یکی از پایه‌های محور مشهور به اعتدال یعنی مصر اردن و عربستان سعودی، از بین رفت. از نظر عربستان، باید یکی از پایه‌های محور مقاومت یعنی ایران و حزب‌الله و سوریه شکسته شود تا توازن قوا برقرار گردد. وجود کینه‌های شخصی میان خاندان اسد و آلسعود و گرایش علوی سوریه نیز مزید بر علت است. در غیاب مصر و  دلمشغولی آن کشور به خود، عربستان سعودی بزرگترین قدرت مالی و سیاسی جهان عرب را از آن خود می‌خواهد. این کشور با مددگیری از غول‌های رسانه‌ای خود یعنی شبکه‌ی العربیه و مجموعه کانال‌های ام بی سی در سال‌های اخیر توانسته است که معیارهای فرهنگی خود را به رخ جهان عرب بکشاند. از نظر عربستان بهترین راه فشردن گلوی ایران که او نیز در بحرین پنجه در گلوی آن کشور دارد، ساقط کردن مهمترین متحد منطقه‌ای آن کشور یعنی سوریه است.

ایران: ایران از نظر ماهوی، با اندیشه‌ی بعث در تعارض است. اما در سوریه متحدی قابل اطمینان و جبهه‌ای فرامرزی می‌یابد که در دراز مدت امنیت ملی این کشور را تامین خواهد نمود و عمق استراتژیکش را وسعت خواهد بخشید. از این نیز غافل نیست که غرب دقیقا دست روی کدام نقطه‌ی مهم گذاشته، بنابر این رویدادهای سوریه را چالشی سرنوشت‌ساز در آینده‌ی منطقه می‌داند و با تاثیرگذاری غیر ملموس و حمایت عاطفی از قیام مردم بحرین، در کنار حمایت آشکار از نظام اسد، به هماوردی با رقیبان منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای پرداخته است.

اسرائیل: شاید در نگاه نخست، اسرائیل از سقوط بشار اسد خشنود باشد. اما با توجه به اینکه از زمان اشغال جولان، مرزهای این کشور با سوریه از امنیت فراوانی برخوردار بوده، بعید می‌رسد که خواهان آشفتگی اوضاع و به خطر افتادن امنیت خود باشد. این کشور بیشتر ناظر تحولات است تا بازیگر نقش اول. از نظر اسرائیل، خطر اصلی ایران است و سقوط ایران هم حزب الله و هم سوریه را به زیر خواهد کشید. وجود یک سوریه سکولار با قدرت کنترل شده، قطعا بهتر از روی کار آمدن رژیمی با ساختار نامشخص و مبهم خواهد بود.

غرب: شاید تناقض آشکار غرب در برخورد با رویدادها و جهت‌گیری منافع  این بلوک را در جریان سوریه بهتر بتوان دید. غرب در مصر و لیبی به جهت اهمیت سیاسی اولی و منابع نفت دومی، به سرعت وارد عمل شد. در یمن تعلل، ناشی از وجود آلترناتیوهای متعدد با رویکردهای مختلف بود. در سوریه، اما واکنش غرب شاید کمتر از روی خرد باشد و بیشتر به تسویه حساب‌های سیاسی با ایران نظر دارد. گرچه غرب از مخالفان به رهبری جریان سکولار برهان غلیون حمایت کرده، اما سقوط سوریه، هزینه‌های بعدی فراوانی را به آن‌ها تحمیل خواهد کرد که چشم‌انداز آن کاملا روشن نیست.

سخن پایانی:

در حقیقت بیداری اسلامی یا بهار عربی که نوید یک رویداد خوب را در جهان اسلام می‌داد، می‌رود تا کم کم به رویارویی اسلامی و مذهبی تبدیل شود. تهی بودن شعارهای اغلب جنبش‌ها از غرب ستیزی و عدم حضور قوی نیروهای اسلامگرا در به ثمر رسیدن انقلابها، درگیری میان نیروهای انقلابی پس از پیروزی، مستقر بودن ساختار نظام‌های سابق در تمامی کشورهایی که این بهار را آزموده‌اند، اطلاق این واژه را بر این رویداد سخت می‌کند؛ مگر اینکه:

1- این دولت‌ها به سرعت از مرحله استقرار به مرحله‌ی تثبیت گذر کنند.

2- توسعه‌ و تکثرگرایی سیاسی را به عنوان خط مشی ثابت خود در پیش گیرند.

3- به توسعه‌ای اجتماعی و اقتصادی دست یابند

4- به ایجاد اتحادیه  و بلوکی از کشورهای اسلامی تمایل نشان دهند.

صرفنظر از اینکه این تحولات به چه فرجامی برسد، آن‌چه برای ما به عنوان ایران شاید اینک مهم ننماید ولی ممکن است چالشی اساسی را در آینده بر ما تحمیل بکند ، یک مساله‌ی مهم و اساسی است: خیلی آرزو نکنیم که حکومت‌های مبتنی بر شریعت در کشورهای اسلامی مستقر شود. مبانی فقهی ما شیعیان که برگرفته از آموزه‌های اهلبیت است، با آموزه‌های فقهی اهل سنت که برخی برگرفته از گرایش‌های افراطی افرادی چون ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب باشد، بسیار متفاوت است. برخی از این قوانین و تشریعات در صورت اجرا آبروی اسلام و مسلمانی را در جهان بر باد خواهد داد. در برخی از متون آنان کشتار شیعیان امری مقدس و روا شمرده می‌شود. نباید فراموش کنیم که مثلا گروه خالد اسلامبولی که انورسادات را به قتل رساند، دارای تمایلات آشکار سلفی و ضد شیعه بود. بسیاری از حوادث تروریستی علیه شیعیان در عراق و افغانستان و پاکستان و نیز مناطقی از ایران بر گرفته از متون مقدسی است که خشونت علیه ما را تقدیس می‌کند. اینک ما در کنار چالش بزرگ با غرب، به چالش دیگری هم روی آورده‌ایم که در سختی کمتر از غرب نیست. این چالش میان اندیشه‌ی تشیع و اندیشه‌ی سلفی‌گری و وهابیت روبه افزونی است که به مدد دلارهای نفتی و اتباع عرب شاغل در کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس، در کشورهای معتدل عرب در حال گسترش است. در اینکه این چالش را غرب هم دامن می‌زند، شکی نیست. غربی که ایران را منشا تروریسم بین‌الملل میداند در حالی که اندکی تامل در رویدادها، عربستان سعودی و سردمداران جریان‌های وهابی و سلفی را کاندیدای اصلی صدور تروریسم به تمامی نقاط جهان می‌کند. بیم آن می‌رود که روزی « برادری» از این بیدارشدگان با هدف مبارزه با دشمنان اسلام ما را با کمربند انتحاری خود در آغوش بگیرد.

 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 20:47 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]

در یکی از روزهای سرد پاییز گذشته که طبیعت بر درختان بسی کمان ملامت کشیده بود و عاشقی و مهجوری بهار، رنگ از رخسارشان پرانده بود، در معیت دوستی به سعدآباد گام گذاشتم. ناخنکی به تاریخ نه چندان دور این کهن بوم و بر. چون نیک گوش  به تاریخ سپردم، نوای چرخ‌های درشکه‌های قدیم و صدای اتومبیل‌های چند دهه قبل را نیوشیدم و مکاشفه‌ای روی داد که در آن برق چکمه‌های نظامیان و یونیفورم‌های اتوکشیده‌ی گاردها و برق سرنیزه‌ها و لوله‌ی تفنگ‌ها تا چهره‌ی سیاستمداران و شاهان و درباریان و اربابان قدرت را در ذهن تاریخ‌زده‌ام، به تصویر کشاندم. در این ابدیت سکوت و گورستان اسرار مملکتی که هیچ سنخیتی با هیاهوی درون تهران ندارد، طهران ما فی الضمیر خود را هم‌چنان در لابلای بند بند آجرهای کاخ‌های متعدد، پنهان نموده و درختان کهنسالش نیز آن‌چه را به زیر سایه‌سار خود دیده‌اند چون ودیعه‌ای با ریشه‌های خود به ژرفای خاک سپرده‌اند. احساسی متناقض درون را به چالش می‌کشاند: دلی گداخته از سوز و هم ترحم در یادآوری نوستالژیک روزگاران گذشته‌ی شاهان و فر و شکوه‌شان و، بی‌مایه‌گی قدرت و بی اعتباری کار جهان و بی‌سرانجامی دل بستن به عجوزه‌ی هزار داماد . این که گفته‌اند هر کسی پنج روز نوبت اوست و این‌که هم گفته‌اند: دل منه بر دنیی و اسباب او     زان‌که کس از وی وفاداری ندید.

کاش می‌شد شاعری در وصف روزگار سکوت سعدآباد، چکامه‌ای می‌سرود و راز درونش را عیان می‌کرد، هر چند در نهایت هم سخن بدین‌جا می‌کشد که انسان تشنه‌ی قدرت، جز خود کسی را به همراهش به گور خود راه نخواهد داد. احساسی که در موزه‌ی جواهرات ملی سالیانی پیش با دیدن الماس دریای نور و تاج پادشاهان تا چندی مرا رها نمی‌کرد که این تاج‌های بی سر که اینک تماشاگه چشمان اغیار گشته‌اند، دیر زمانی نبود که بر سر همان مجنونانی برپا شدند که نوبت‌شان به‌سر آمد و روزگارشان به تماشای شادخواری رقیبان نشست. احساسی که با دیدار از موزه‌ی عبرت یا کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری در سال گذشته مرا به فسردگی یکی دو ماهه کشاند. این‌که این همه تکاپوها برای که و برای چه؟ آه که چه فریادها و ناله‌ها در کنار قهقهه‌ها و پوزخندها. از این آخری می‌گذرم که موضوع نوشتاری جداگانه است.

سال‌ها پیش گوردون چایلد انگلیسی کتابی نوشت و آن را به مناسبت توانایی انسان در ساخت تمدن و کشف مجهولات از کشف آتش تا پیشرفت‌های امروز،« انسان خود را می‌سازد» نام نهاد. اما انسان، کشف و غور و ژرف‌نگری را در درون خود وانهاد و هم‌چنان در برابر خود، اندر خم یک کوچه است. از خود هیچ نمی‌داند و در این سرای ظلمات و منزل دیجور، در تکاپوی نابودی خویشتن است، برای متاعی که خداوند برای هیچ‌کس آن را تا ابد تضمین ننموده.

دیده‌ی شما را به تصاویری مهمان می‌کنم که از دریچه‌ی این احساس گذشته و لحظه‌ای را در گذر هولناک تاریخ شکار کرده و این حاصل آن احساس و آن دم است:

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 20:4 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]

با وجود گذشت نزدیک به سه هفته از بازگشت از سفر امارات، مشغله‌ی کاری فرصت ارائه‌ی یک گزارش جاندار را از من گرفته و به روز رسانی مطالب نیز با وقفه‌های نسبتا طولانی صورت می‌گیرد. چون این روزها به سال‌گرد پیروزی انقلاب نزدیک می‌شویم، بهتر دیدم تصاویری نایاب از رویدادهای آن را به خوانندگان گرامی تقدیم کنم، تا آنان‌که بودند، به یاد بیاورند و آنان‌که نبودند، به یاد داشته باشند.



آخرین حضور عمومی شاه در کاخ نیاوران. دی‌ماه 57

هواپیمای اختصاصی شاهین، آماده‌ی سفر بی‌بازگشت پادشاه

سرهنگ لطیفی در محاصره‌ی مردم در امیرآباد. دی‌ماه 57

خون بی‌گناهان دامن ستمگران را خواهد گرفت. دی‌ماه 57

درگیری نظامیان با مردم- میدان 24 اسفند. 1357


شادی از گریختن دیکتاتور. دی‌ماه 57

امام خمینی. مدرسه‌ی رفاه. بهمن 57

حضور همگانی بی آلایش و بدون مرزبندی

درگیری‌های خیابانی در آخرین روزهای نظام سلطنتی

کار مُلک است آن‌که تدبیر و تأمل بایدش!

آیت‌الله طالقانی، سخنرانی در دانشگاه تهران وحضور خودجوش خودجوش مردم

حکومت دیکتاتورها بر ترس استوار است. فرو ریخت، فرو می‌ریزند.

ابزار شکنجه‌ مرد افکن دیروز، بازیچه‌ی انقلابیون امروز

شور انقلابی

خروج شاه و حضور روحانیت در کنار مردم

نگاه به آینده‌ی پر بیم و امید

آغاز پایان

منبع: معمای مردان رقصان: برگرفته از کتاب" ۴۴ روز: ایران و دگرگونی جهان " اثر دیوید برنت David Burnett

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 21:27 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]
رومن رولان نویسنده‌ی بزرگ فرانسوی در رمان عظیم جان شیفته پیش از آن‌که داستان تکاپوی دختری زیبا را برای رهایی بازگو می‌کند، مناسبات جهان روبه رشد بورژوازی را به چالش می‌کشد. آنت قهرمان داستان جستجوگر آزادی است. دختری متفکر واهل مطالعه که ازادی خود را حتی فدای پذیرش زناشویی رسمی نمی‌کند، زیرا نمی‌خواهد در وجود فرد دیگری ذوب و محو شود. آنت برای یافتن خود، شیفتگی‌های مختلفی را به آزمون می‌گیرد از شیفتگی به پدر تا خواهر ناتنی تا معشوق تا فرزند و یک دشمن اسیر، و این حیرانی و سرگشتگی را با خود به همراه می‌برد که لایه‌ی اصلی وناپیدای زندگی اوست. آنت در زندگی خود تمامی مناسبت‌های بورژوازی و رفاه خانوادگی را بهم می‌ریزد، به فقر تن می‌دهد، رسوایی را بر دوش می‌کشد، اما همه جا به دنبال روح شیفته‌ی خود است که در آن جامعه، تک و تنهاست.

انتشار تصاویر برهنگی گلشیفته‌ی خاور زمین، با وجود شباهت‌های نمادین او با آنت، دختر باختری،تباینی بسیار فراخ را در فرهنگ نمایان می‌کند. خودسری و پافشاری بر خواسته‌ها و باورها؛ اما با دو هدف متفاوت متعالی و دون.
 در این میان موجی برخاست که اکثرا به دلیل فضای موجود در دنیای مجازی، بیشتر به تایید این حرکت ساختارشکنانه، آن هم غالبا از سوی مردان و پسران و نه از سوی زنان و دختران، انجامید. پنداری اینجا عریانی، فریاد است علیه محدودیت‌ها و ساختارهای خودساخته  وباورهای به زعم آنان دست و پاگیر و جز این راهی برای فریاد نیست. در این هنگامه‌ی شیفتگی و شیدایی، صداهای خجل و بیمناک از متهم‌گشتن به واپسگرایی و امل‌ایسم، نیز به میدان آمد که در هیاهوی کوچه‌ی رندان هم البته به سلامت نگذشت، اما به هر حال مطرح شد و جو را شکست.
من غرب را از نزدیک ندیده‌ام اما نشنیده‌ام که برهنگی در آن فضیلتی به شمار آید وانسان‌های مشهور و با فرهنگ، برای ابراز نظر خود درباره‌ی فرهنگ حاکم بر جامعه وشکستن ساختارهای حاکم بر آن، برهنگی پیش گیرند. این‌که چرا دختری جوان و شرقی آن هم از ایران با آن فرهنگ کهن‌سالی که حتی پیش از اسلام هم برهنگی را بر زنان روا نمی‌داشت، در غربی که او هم عریانی را فضیلتی نمی‌داند، تن برهنه‌ی خود را آشکار نموده و ولع سیری ناپذیر بشر را برای رهایی از اخلاق، به نمایش عموم، عرضه کند،جای تاسف و نگرانی دارد. تاسف از آن بابت که ما بر خلاف غربیان به حداقل‌های فرهنگی خود بی‌اعتناییم و تمدن را هنوز در تقلید رفتار دیگران و تطبیق شکل و ظاهر خود با آنان جستجو می‌کنیم و ای کاش که از همان غرب، روحیه‌ی جسارت در نظریه پردازی، انضباط، وفای به عهد، وجدان کاری، علم‌گرایی و پژوهش‌گری و پرسش‌گری را هم تقلید می‌کردیم. اگر غرب برهنگی دارد، این برهنگی تحت ضوابطی است و هیچ‌کس حق ندارد در انظار عمومی، برهنگی پیشه کند. اگر غرب برهنگی دارد، این فرهنگ را از روزگار باستان در تمامی سنگ‌نگاره‌ها و پیکره‌های آن روزگار با خود داشته و تابویی برای شکستن آن وجود ندارد.



ونگرانی از این بابت که آیا تابوهای مملکت ما همگی برداشته شده که اینک ما در آستانه‌ی یک انقلاب فرهنگی آن هم از نوع برهنه‌ی آن باشیم؟ این برهنگی در حقیقت بخشی از باورها و رویکردهای فرهنگی ما را نیز برهنه کرد. دولتمردان ما، تصمیم‌گیران عرصه‌ی فرهنگ و اخلاق، روشنفکران و نویسندگان، خطبا و گویندگان، باید در پی یافتن راهی برای حل مشکلات عرصه‌ی اخلاق به ویژه در عرصه‌ی اخلاق جنسی برآیند. این‌که فقط کسی بگوید مشکل بزرگ جوانان با نظام، به زیر ناف برمی‌گردد- چنان که سخنوری زبردست مدتی پیش گفته بود- چندان هوشیارانه نیست. عرصه‌ی اخلاق درگیر نظام خاصی نیست. باورهای غلط ما بیش از تصمیم‌های شتاب‌زده‌ی یک مسئول، سبب چنین رفتارهایی است. سخت‌گیری بیش از اندازه به همان نسبت آزادی بی‌قید، زاینده‌ی عقده‌های نابودکننده است. مرز ظریف میان این دو را با تدبیر و تامل و نظرخواهی از تمامی کارشناسان بدون درنظر گرفتن وابستگی‌های سیاسی و فکری آنان، بیابیم و جامعه‌ی اخلاقی و احساساتی خود را که روز به روز به ناهنجاری‌های اخلاقی افزون‌تری، فرو می‌غلتد، نجات دهیم. آیا این همه آمار طلاق، تجاوز به عنف، قتل از ناموسی گرفته تا جز آن، سرقت، اعتیاد، فرار از خانه، خیانت به همسر، روسپی‌گری غیر رسمی، ایدز، وهزاران آفت بدون آمار دیگر چون رواج دروغ و تقلب و چاپلوسی و رشوه‌گیری و دین‌گریزی و..، ما را بیدار نمی‌کند؟
ضمنا این کار متاسفانه به برخی منبریان محترم ما هم این مجال را داد که آزادی را مانند پتکی بر سر ما بکوبند و با این به به و چه چه گفتن برخی روشنفکران، سندی محکم بر افاضات پیش گفته خود افزودند که این جماعت روشنفکر از آزادی منظوری جز برهنگی و فاحشه‌گی ندارند و البته  با این استدلال تمام تلاش متفکران این مملکت در پیراستن دامان آزادی از این‌گونه ناهنجاری‌های اخلاقی در کشور و فرهنگ ما، نقش بر آب می شود.

روح جان شیفته فرانسوی،مشکل تن نداشت، اما روح گلشیفته‌ی ما، برهنگی را چون فریادی برآورد که جز در میان برخی روشنفکرزدگان و جوانان احساساتی ما پژواکی نداشت. رویکرد جامعه ما را بنگر که لینکی درباره‌ی فلان کتاب یا فلان نویسنده یا رویداد فرهنگی، ساعتی متمادی در سایت‌های لینک‌دهی، کلیکی نمی خورد اما تصویر برهنه‌ی یک هنرپیشه‌ی جوان یا سخن یک بازیگر فوتبال، رکورد می‌شکند و نصاب می‌برد.
تتمه: بعد از نوشتن این پست، به لینکی که یکی از بازدیدکنندگان داده بود سری زدم و از قضا در میان تبلیغات چشمک‌زن آزاردهنده، دو آگهی دیدم که دست بر قضا زیر هم بود: اولی مداحی‌های محرم با تصاویری مذهبی و دومی آگهی تصاویر بدون سانسور با تصویری از زنی نیمه‌برهنه؟! این پارادوکس‌های جامعه‌ی اخلاقی و شریعت‌مدار ماست!
واژگان جستجو: گلشیفته، جان شیفته، آزادی، برهنگی، اخلاق، باختر، ایران، غرب، فرانسه

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 13:17 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]

دیروز بعد از ظهر یکی از بستگانم یک استیک تلویزیون دیجیتال به اندازه‌ی یک بند انگشت را برایم آورد که چگونگی نصب و راه اندازی آن را روی رایانه به او فرا دهم. تمامی عملیات نصب و راه اندازی در مدت زمانی کمتر از پنج دقیقه صورت گرفت. در همان حال با خود اندیشیدم که در زمانی که یک تلویزیون مبله‌ی سیاه و سفید سه چهار دهه  پیش، جز در موزه‌های تخصصی جایی ندارد، و تلویزیون‌های پرتابل دیجیتال در کنار تلویزیون‌های با کیفیت اچ دی، انقلابی را در عرصه‌ی انتقال تصاویر رقم زده‌اند، دیگر چه جای بگیر و ببند در مورد ماهواره باقی مانده؟ من نمی‌دانم مجلسیان در چه عصری زندگی می‌کنند؟ کجا به دنیا آمده‌اند و چه تصوری درباره‌ی روزگار کنونی دارند؟ نیروی انتظامی با هزینه‌ی گزاف، اردوکشی خود را به منازل و مجتمع‌های مسکونی، چنان با پشتکار ادامه می‌دهد که کاش، بخشی از این همت عظیم را مصروف جمع‌آوری فروشندگان مواد مخدر یا معتادان و زورگیران می‌کرد. پس از هر یورش، مردم باز به نصب گیرنده‌ها مبادرت می‌کنند و این دور عاشقان هم‌چنان در تسلسل باطل می‌چرخد. قانونگزار، شاید هنوز خاطره‌ی ممنوعیت ماهواره را به یاد داشته باشد که تمامی آن تمهیدات برای بازداشتن مردم از روی‌آوری به آن، سودی نبخشید و سرانجام چنان رها شد که اینک ویدیوهایی در منازل سال‌هاست که تن به برق نداده‌اند و خموش، بازگوکننده‌ی یک دوره‌ی تاریخی‌اند. چرا این برخوردها نتیجه‌ای ندارد؟ به یک دلیل بسیار ساده: این کار مبارزه با علم است! پیشرفت فناوری ارتباطات آن‌چنان گسترده و غیر قابل درک است که بهتر بود مجلسیان به جای استفاده از ابزار سنتی تاریخی حاکمان یعنی زور، راه را برای تعامل اخلاقی و آینده‌نگرانه با آن باز نگاه می‌داشتند و آن را هم‌چون یک ابزار علمی همانند دیگر دستاوردهای بشری، در اختیار انسان قرار می‌دادند که خود راه خود را می‌جوید و بهترین را سرانجام می‌یابد.دور نیست که فناوری‌های جدید نیاز به بشقاب و رسیور و دیگر ابزارها را به تاریخ بسپارد وپیشرفت علم ما را در خانه، مهمان هزاران هزار کانالی کند که اینک به آنها دسترسی نداریم. برای آن روز چه خواهیم کرد؟ آیا دستگاه بازرسی و استراق سمع در هر محله و خانه برپا خواهیم کرد و بر هر کس ماموری خواهیم گمارد؟

البته خام‌بینی اوضاع از سوی برخی مسئولان تنها به این پدیده محدود نمی‌شود. در روزهای اخیر برخورد قهرآمیز با بازار غیر رسمی ارز نیز آغاز شده، در حالی که هر کس کمترین آگاهی از علم اقتصاد داشته باشد می‌داند که اصل وجود بازار سیاه ناشی از ساختار ناسالم اقتصادی و ناتوانی دولت در کنترل بازار ارز است و وجود چند دلال در حقیقت معلول علت بزرگ یعنی ناکارآمدی مدیریت اقتصادی است. در این باره بد نیست پرسشی از خود بنماییم: آیا با برخورد قهر‌آمیز با ماهواره یا بازار ارز، استفاده از ماهواره کاهش خواهد یافت یا نرخ ارز تنزل خواهد نمود؟ آیا مجازات زندان و شلاق تناسبی با عملی دارد که کسی در خانه‌اش انجام داده باشد؟ پرسش دیگر: آیا قانون برای کسی که در خانه‌ی خود مبادرت به شرب خمر می‌کند، مجازاتی در نظر گرفته است؟ اگر هست، کجاست و اگر نیست این پرسش پایانی کافی است: آیا جرم تماشای ماهواره در خانه و حریم شخصی به زعم مجلسیان، از حرمت خمر و شراب بیشتر است؟ آیا تو می‌توانی به من تحمیل کنی که چه ببینم و چه بشنوم در حالی که قرآن فرموده: بشارت ده آن بندگانم را که سخنان را می‌شنوند و از بهترین آن پیروی می‌کنند.

[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 23:52 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]
 جمعيتي انبوه با نظم و ترتیبی که در اواخر رعایت نمی شود، گروه گروه به سمت بلندترین برج حال حاضر جهان در حرکتند. ما که سعی کرده بودیم زودتر رسیده و جایی در زیر برج بیابیم، در فشار درب های ورودی از ادامه ی مسیر انصراف داده و به خیابان مجاور می رویم. جمعیت ناامید از یافتن جا در زیر برج، نیز کم کم به خیابان های اطراف سرازیر می شوند. اینجا جهانی کوچک است: سیاه و سفید و زرد، مسلمان و مسیحی و هندو..، عرب و فارس و هندی و انگلیسی و آلمانی و روسی و.....، با حجاب و بی حجاب و نیمه برهنه و ...، گرد آمده اند. همگی شادمان به انتظار نورافشانی این غول بتونی نشسته اند. فاصله ی طبقاتی از نوع اتوموبیل و نوع جامه های بر تن و حتی تلفن های همراه قابل مشاهده است. هوا مقداری سرما دارد که به گفته شهروندان تقریبا بی سابقه است. دوربین ها می چرخند و فیلم و عکس می گیرند. خیابان به تدریج از عابران آکندم می شود و راه برای رژه ی موتورسواران موتوکراس های عجیب و غریب و اتوموبیل های بورشه( ببخشید اینجا حرف P ندارم) تنگ می کند. ساعت صفر همه ی چشم ها به سوی نوک برج می گردد که در آن بایین با چهار نگاه می توان به آن رسید. ولحظه ی آتش بازی اغاز می شود که البته بعد از بازگشت با تفصیل و تصویر شرحش خواهم داد. بعد از انتهای مراسم ده دقیقه ای همه خوشحالند و انبوه جمعیتی که می خواهد برگردد... و من در این واریته ی باشکوه هنوز از اندیشه ی ایرانی مقایسه گرم خلاصی نمی یابم. لحظات تحویل سال در ایران و در جوار حرم حضرت معصومه و آن جمعیت به این انبوهی اما نه به این شادی والبته گاه عبوس و گاه گریان از فراق کسانی که از میان رفته اند و نگران از روزهایی که چه در قبضه دارند و چشم چرانی هایی که اینجا حتی به زنان نیمه برهنه روا نمی شود. در نوشته های بعد جزئیات بیشتری از این تجربه ی زیبا را به رویکردی نقدی به ارمغان شما خواهم آورد.

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 17:25 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]

آن‌چه در روزهای اخیر بر پول ملی رفت، بسیار رقت‌انگیز و دردناک بود. ظاهرا علاج‌های کارشناسان خبره‌ی بانک مرکزی چیزی جز سرکنگبین بر صفرای این واحد در حال احتضار نیافزوده است. پول ملی با غرور ملی هم چندان بی‌ارتباط نیست. آیا در پس این هیاهوی فراز و فرود نرخ‌های سکه و ارز، دولت به جبران کسری بودجه یا منابع تامین یارانه‌ی نقدی، چنین سیاستی در پیش گرفته یا آن‌که این وضعیت تاثیر مستقیم تحریم‌هایی است که مسئولان پیوسته آن را نزد افکار عمومی انکار می‌کردند؟ حقیقت این است که در روزگاری که  انفجارهای مرموز در مراکز صنعتی و نظامی روی می‌دهد، تهدیدهای بین‌المللی و تحریم‌های بی‌رحمانه یکی پس از دیگری صادر می‌شود، و در روزگاری که وفاق بین مسئولان مملکتی به سرابی دور مبدل گشته و از همه خنده‌دارتر خیابان‌های تهران هر روز شاهد ظهور حیوان مفلوک سرگردانی می‌شوند،، چندان هم از خفایای این وضعیت اقتصادی نمی‌توان آگاه گشت. اما در میان این همه رویداد شگفت و پرسش‌انگیز، آن‌چه قطعی و مسلم است آن است که کاهش ارزش پول ملی، بیشترین آسیب را به گروه‌های کم‌درآمد جامعه وارد خواهد کرد و زندگی پرتلاطم سال‌های اخیر آن‌ها را با سونامی وحشتناکی روبرو خواهد کرد که هم‌اینک آثار اجتماعی مخرب آن در زمینه‌ی اخلاقی چنان هویداست که کسی را یارای انکار آن نیست. بهتر دیدم حال که نسخه‌ای برای این بیماری‌های مهلک نمی‌یابم و تارنمایی اوضاع کنونی هم نمکی بر زخم‌ها می پاشد که امید به بهبود را به یاس به بدتر شدن وضع موجود مبدل می‌سازد، تصاویری از روزگاران آقای ریال، در مراحل مختلف تاریخ معاصر را به نمایش بگذارم، شاید که به خود آید و شال و کلاه کرده و روزگار وصل خویش را بازجوید و قدر بیند و بر صدر نشیند!










[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 1:29 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]
واقعیت این است که امروز در حال تحقیق در احوال خاندان پهلوی بودم و فراز و فرود آن‌ها که به ملکه فوزیه برخوردم. من گمان می‌کردم که او در سال 2005 یا 2008 بدرود حیات گفته است، اما با مراجعه به سایت‌های متعدد و نهایتا سایت روزنامه‌ی معتبر الاهرام مصر، دانستم که ایشان هنوز در سن 90سالگی در اسکندریه زندگی می‌کند. از این رو مناسب دیدم که گوشه ای از شرح حال وی را از سایت روزنامه‌ی الاهرام و سایت‌های دیگر ترجمه کرده و چند تصویر نایاب او را منتشر کنم:
فوزیه در سال 1921 در قصر التین اسکندریه، یکی از کاخ‌های سلطنتی مصر به دنیا آمد. پدر او ملک فؤاد و مادر وی ملکه نازلی می‌باشند. فوزیه خواهر آخرین پادشاه مصر، ملک فاروق است.
فوزیه در 16 مارس 1939 با محمد رضا پهلوی ولیعهد آن روز ایران ازدواج کرد. جشن ازدواج او با محمد رضا پهلوی باشکوه‌ترین مراسم ازدواج در خاندان سلطنتی مصر، پس از جشن ازدواج ملک فاروق با ملکه فریده بود.




پس از جشن ازدواج در 16 مارس 1939 مراسم دیگری توسط مادر فوزیه ملکه نازلی در کاخ قبه و در 29 مارس همان سال برگزار شد که شکوه و ابهت خاصی داشته و تمامی مقامات بلندپایه‌ی مصر در آن شرکت جسته‌ بودند و ام‌کلثوم خواننده‌ی پرآوازه‌ی مصر و جهان عرب در آن جشن، نغمه ها سر داده بود. سپس عروس و داماد راهی تهران شده و در این شهر نیز جشنی برگزار شد. با اشغال ایران به دست متفقین و برکناری رضاشاه، محمد رضا شاه به پادشاهی رسید و فوزیه بانوی اول ایران گردید. حاصل ازدواج شاه با فوزیه، شهناز پهلوی زاده‌ی 1319 بود که نخست به ازدواج اردشیر زاهدی در آمد و پس از جدایی با خسرو جهانبانی ازدواج نمود. مشهور است که شهناز پیش از انقلاب به مذهب روی آورد و حجاب بر تن نمود و نام هاجر بر خود نهاد. او اینک در سوییس زندگی می‌کند.
فوزیه پس از چندی به مصر سفر کرد و با فشار برادرش ملک فاروق، به ایران بازنگشت و تقاضای طلاق نمود. دلایل چندی برای این طلاق که روابط سیاسی ایران و مصر را دچار تیرگی نمود، عنوان شده است. مصریان می‌گویندکه فاروق چون قصد طلاق همسرش ملکه فریده را در سر می پروراند و آن را چندان مناسب نمی‌دیده برای یافتن رویدای مشابه که قبح مساله را کم کند، بر طلاق فوزیه اصرار می‌کرد و از این روست که اعلامیه‌ی رسمی دو طلاق در یک روز در مصر  صادر شد. برخی نیز می‌گویند که  شنیدن بدرفتاری دربار ایران و شخص رضاشاه به‌ویژه پس از زایمان دختر توسط فوزیه، برای فاورق گران آمد و از این رو از بازگشت وی جلوگیری به‌عمل آورد. فوزیه نیز ناچار به جدایی از همسر و فرزند خود گشت. او در سال 1949 با سرهنگ اسماعیل شرین بیک آخرین وزیر جنگ و فرمانده‌ی نیروی دریایی مصر پیش از کودتای 1952 ازدواج کرد و از وی صاحب یک دختر به نام نادیه و یک پسر به نام حسین شد. فوزیه اینک در زادگاه خود اسکندریه واپسین سال‌های عمر خود را در گوشه‌ی فراموشی و در حاشیه‌ی امن تاریخ می‌گذراند.
او را شاهزاده‌ی محزون و غمگین خوانده‌اند. مایلز لامپسون سفیر وقت بریتانیا در قاهره او را زیباترین زنان جهان دانسته بود.


فوزیه،نفر آخر سمت چپ در کنار برادرش ملک فاروق و خواهرش



فوزیه،نفر آخر سمت چپ در کنار برادرش ملک فاروق و خواهرانش فائزه و فائقه


محمد رضا پهلوی، فوزیه و دخترشان شهناز


فوزیه در سال 1948



 از آخرین تصاویر موجود از فوزیه در کنار دامادش اردشیر زاهدی

واژگان کلیدی: شاه، فوزیه، شهناز پهلوی، ملک فاروق، ام کلثوم، ایران، مصر، طلاق

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 2:6 ] [ سيد عبدالرزاق سيادت ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ درگاه نگاه یک معلم تاریخ است به جهان، درون و برون، سیاست، اجتماع، دین، اقتصاد، فرهنگ، روحیات و آرمان‌ها... که همگی بخشی از تاریخ‌اند. تاریخ انسان و تکاپویش برای رهایی و تعالی. حکایت نفس انسانی است که در تمامی سال‌های زندگی‌اش در پی گمگشته‌ها‌ی خویش بوده است: آزادی و رهایی، آزادگی و مسئولیت، اخلاق و شرافت انسانی
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس